نکات ظریف درباره مردی که...
بوي خوش مسيحا
(آنا، مادر مريم)
پسر دخترم، عيسي، در ماه ژانويه در ناصره به دنيا آمد. شبي كه او متولد شد، چند نفر از شرق به ديدارمان آمدند. آن ها به همراه يك كاروان از سرزمين ايران آمده و عازم مصر بودند. مسافر خانه ي اسدرالون جايي نداشت تا براي خواب و استراحت به آن ها بدهد، بنابراين، آن ها در خانه ي ما فرود آمدند و ميهمان ما شدند.
از آن ها استقبال كردم و گفتم:« دخترم، مريم، امشب پسري به دنيا آورده است. اميدوارم مرا ببخشيد كه نمي توانم چنان كه شايسته ي يك خدمتكار است، به شما ميهمانان عزيز خدمت كنم.»
آن ها از من تشكر كدند. پس از صرف شام، به من گفتند كه مي خواهند نوزاد را ببينند.
پسر مريم، بسيار زيبا بود. او سيماي درخشان، آرام و قشنگ مادرش مريم را داشت.
وقتي آن ها مريم و نوزادش را ديدند، از كيسه هاي خود طلا، نقره، عود و كُندر بيرون آوردند و به پاي نوزاد ريختند. آنگاه به زباني كه نمي فهميديدم، دعا خواندند و به نيايش پرداختند.
وقتي آن ها را به محل خوابشان راهنمايي مي كردم، متوجه شدم كه از ديدار عيسي و مريم، دچار شگفتي شده اند.
با دميدن سپيده، وداع كردند و راهي مصر شدند.
هنگام خداحافظي، يكي از آن ها به من گفت:
« كودك يكروزه ي مريم، نور خدا را در چهره و لبخند خدا را بر لبان خود دارد. او او مراقبت كنيد، او نيز از همه ي شما مراقبت خواهد كرد.»
اندوهي در سيماي مريم بود؛ اندوهي آميخته به حيرت و شگفتي.
او ساعت ها به نوزاد خود چشم مي دوخت، آنگاه كنار پنجره مي آمد و به دوردست ها خيره مي شد. گويي چيزهايي مي ديد كه من نمي ديدم.
بين دل او و دل من دره اي ژرف و فراخ وجود داشت.
كودك بزرگ مي شد و روح و جسمش شكل مي گرفت. او با كودكان ديگر تفاوت داشت. با ديگران نمي جوشيد و روح عصيانگر اسبي جوان را داشت. هرگز كسي نمي توانست بر او چيره شود.
اما همه ي مردم شهر ناصره او را دوست داشتند. من در دل، دليل اين عشق و علاقه را مي دانستم.
او اغلب غذاي خانه را بيرون مي برد تا با فقرا قسمت كند. كلوچه هايي كه برايش مي پختم، نمي خورد و به بچه هاي ديگر مي داد.
او از درختان ميوه ي باغمان بالا مي رفت، ميوه ها را مي چيد و به كساني ميداد كه باغشان ميوه نداشت.
او با بچه هاي ديگر مسابقه مي داد و چون سريعتر و چابك تر از آن ها بود، گاهي مي ايستاد و تا آن ها از او جلو بزنند.
گاهي او را به بستر مي بردم تا بخوابانم، مي گفت: « به مادرم بگو كه فقط بدنم مي خوابد. روحم تا سپيده ي سحري در كنار او مي ايستد.»
اكنون به من مي گويند كه ديگر نمي توانم سيماي دوست داشتني مسيحايم را ببينم. چگونه مي توانم حرف هاي آن ها را باور كنم؟
هنوز صداي خنده هايش را مي شنوم. هنوز صداي گام هاي كودكانه اش را مي شنوم كه پيرامون خانه ام مي پيچد. وقتي صورت مريم را بوسه مي زنم، بوي خوش مسيحا به مشامم مي رسد. هنوز پيكر لطيفش را در ميان بازوانم احساس مي كنم. آيا شگفت انگيز نيست كه مريم اصلاً درباره ي او با من سخن نمي گويد؟
گاهي فكر مي كنم كه من مسيحا را بيشتر دوست دارم تا مريم او را. مريم چنان در برابر طلوع خورشيد مي ايستد كه گويي تنديسي برنزي ست. امادل من قطره قطره آب مي شود و در جويباري جاري مي شود.
شايد مريم چيزي مي داند كه من نمي دانم. اي كاش، به من نيز مي گفت.
- هنوز صداي خنده هايش را مي شنوم –
- هنوز صداي گام هاي كودكانه اش را مي شنوم –
- كه پيرامون خانه ام مي پيچد -
رقص كبوتران در باد
(مريم مجدليه)
ماه ژوئن بود كه براي نخستين بار او را ديدم. تنها بود و از ميان گندمزاران مي گذشت. من و دوشيزگاني زيبا از كنارش گذشتيم.
آهنگ گام هايش هيچ شباهتي به راه رفتن ديگر مردان نداشت. مي خراميد و راه مي رفت. نمي دانم تند مي رفت يا آهسته گام بر مي داشت.
دوشيزگاني كه با من بودند، با انگشت او را نشان دادند و با شرم و حيا خنديدند. لحظه اي ايستادم و دستم را بلند كردم تا به او سلام بدهم. اما او روي خود را برنگرداند و به من نگاه نكرد. از او متنفر شدم. توفاني وزيد و من را به درونم كشاند. سردم شد. گويي يخ زده بودم. مي لزيدم.
آن شب، خواب او را ديدم. صبح، اطرافيانم گفتند كه ديشب در خواب جيغ مي زدم و بي قرار بودم.
ما آگوست بود كه براي دومين بار به او برخوردم.
كنار پنجره ي اتاقم ايستاده بودم كه او را ديدم. او آن دورها، نزديك باغ من، زير سايه ي بلوطي نشسته بود. آن قدر آرام بود كه به مجسمه اي مرمرين مي مانست.
در همان لحظه، خدمتكار مصري من آمد و گفت:« او آن جاست. او نزديك باغ شما نشسته است.»
به مسيحا خيره شده بودم.
دلم در سينه مي تپيد.
او بسيار زيبا بود.
او اندامي يكه داشت و گويي هر عضوي از اندام او، عاشق عضو هاي ديگر اندامش است.
جامه ي دمشقيم را از صندوق بيرون آوردم و پوشيدم.
از خانه بيرون آمدم و به سويش رهپسار شدم.
آيا تنهايي من بود كه مرا به سوي او مي كشيد يا رايحه ي او؟ نمي دانم! آيا گرسنگي چشمانم بود كه اشتهاي او را داشت يا زيبايي او بود كه چشمانم را گرفته بود؟ نمي دانم.
با جامه ي معطرم و صندل هاي طلاييم به سويش رفتم.
صندل ها را آن ملوان رومي به من هديه داده بود.
وقتي به او رسيدم، گفتم: « صبح به خير، آقا!»
سر خود را بلند كرد و گفت: « صبح به خير، مريم»
او به من نگاه كرد و چشمان شبرنگش جادويم كرد. تا كنون كسي مرا اينگونه نگاه نكرده بود. احساس عرياني كردم و خجالت كشيدم.
گفتم: «قدم رنجه كنيد و ميهمان من باشيد.»
گفت: « من اكنون ميهمان تو ام.»
آن روز متوجه ي منظور او نشدم، اما اكنون منظورش را مي فهمم.
به او گفتم: « بياييد و نان و شرابي ميهمان من باشيد.»
گفت: « آري، اما نه اكنون.»
او گفت: « اما نه كنون، اما نه اكنون.» صداي دريا و صداي بازي باد با برگها را مي شد در درسخنانش شنيد. سخن گفتن او با من، نجواي زندگي با مرگ بود.
من مرده بودم. من زني بودم كه روح خود را طلاق داده بود. من از چيزي كه اكنون هستم، سخت دور افتاده بودم. من به همه ي مردان تعلق داشتم و در عين حال، به هيچ كدامشان تعلق نداشت. آن ها مرا روسپي مي خواندند. آن ها گمان مي كردند كه شيطان به جلدم رفته است. من ملعون و در عين حال، مايه ي رشك ديگران بودم.
اما هنگامي كه سپيده دمان نگاه او مرا لمس كرد، تمامي ستاره هاي شبم رنگ باختند و من مريم شدم، فقط مريم؛ زني كه در دنياي شناخته و مأنوسش گم شد و در سرزميني تازه خود را پيدا كرد.
باز به او گفتم: « به خانه ام بياييد و چيزي بخوريد و چيزي بنوشيد.»
گفت: « چرا اصرار مي كني ميهمان تو باشم؟»
گفتم: « التماس تان مي كنم كه ميهمان من باشيد.»
زمين و آسمان در من فرياد مي زدند و او را طلب مي كردند.
آنگاه به من نگاهي انداخت. نيمروز گرم نگاهش بر من تابيد. گفت:
« تو عاشقان بسياري داري، اما تنها منم كه تو را دوست مي دارم. ديگران در مصاحبت تو، فقط خود را مي خواهند. اما من خود تو را مي خواهم. مردان ديگر، زيبايي فاني تو را مي بينند. اما من زيبايي جاودان تو را به تماشا نشسته ام؛ چيزي كه در خزان عمر رنگ نمي بازد و هميشه تازه است؛ چيزي كه هرگز از تماشاي خود در آيينه شرمسار نخواهد بود.
من آن ناديده را در تو مي بينم و دوست مي دارم.»
سپس با صدايي نرم و مخملين گفت: « حالا برو. اگر نشستن من زير اين درخت بلوط ناراحتت مي كند، خواهم رفت.»
گريستم.
گفتم: « ا ستاد، به منزلم بياييد و ميهمانم باشيد. مي خواهم براي شما بخور بسوزانم و پاهاي شما را در ظرفي نقره اي بشويم. شما غريبه اي آشناييد. التماس تان مي كنم به خانه ام بياييد.»
آنگاه برخاست. مرا نگريست؛ گويي فصل ها هستند كه به دشت ها مي نگرند. لبخندي زد. گفت: « همه تو را براي خودشان مي خواهند. من تو را براي خود تو مي خواهم.»
سپس دور شد.
هيچكس همچون او گام بر نمي داشت. شيوه اي خاص در راه رفتنش بود. راه رفتن او، به رقص كبوتران در باد مي مانست. او هواي تازه اي بود كه در باغ من متولد شد و به جانب مشرق كوچ كرد. شايد هم توفاني بود كه بنياد همه چيز را لرزاند.
غروب نگاهش، اژدهاي نفس مرا كشت و من متولد شدم؛ مريم، مريم مجدليه.
- راه رفتن او -
- به رقص كبوتران در باد مي مانست . -
زلال، همچون چشمه ساران
(رافكا، عروس قانا)
اين حادثه زماني رخ داد كه او هنوز شناخته نبود.
من در باغ خانه ي مادرم مشغول رسيدگي به گل ها بودم كه او را در كنار در ديدم. ايستاد و نگاهم كرد.
گفت:« تشنه ام. كمي آب از چها برايم بياور.»
دويدم، جام نقره اي را از اتاق آوردم و آن را پر از آب كردم. براي آنكه آب را معطر كرده باشم، چند برگ گل ياسمن نيز در آن انداختم.
او لاجرعه آب را سر كشيد و لبخندي زد.
آنگاه به چشمانم خيره شد و گفت: « رحمت خداوند بر تو باد!»
احساس كردم توفاني در وجودم وزيدن گرفته است.
ديگر خجالت نمي كشيدم. گفتم: « آقا، من و مردي از قانا در جليله نامزد شده ايم. چهارشنبه ي هفته ي آينده، من و او عروسي خواهيم كرد. آيا ممكن است بر من منت بگذاريد و به عروسي ما بياييد؟ بي ترديد، حضور شما مايه ي بركت ازدواج ما خواهد شد.»
گفت: «فرزندم، خواهم آمد.»
او گفت: « فرزندم!» اما او خيلي جوان بود و من بيست ساله بودم!
سپس جاده را در پيش گرفت و رفت.
جلوي در باغ مان ايستاده بود تا اينكه مادرم صدايم زد و خواست كه به اتاق بروم.
چهارشنبه رسيد و من به خانه ي بخت رفتم.
عيساي ناصري نيز آمده بود. مادر او مريم و برادرش يعقوب نيز همراهش بودند.
آن ها با ميهمانان ديگر دور سفره نشسته بودند و به ترانه هاي كودكان گوش مي دادند. عيساي ناصري مي خورد و مي نوشيد و لبخند مي زد. لبخندي نمكين داشت. زلال بود، همچون چشمه ساران.
در سيمايش چيزي نهفته بود؛ گويي به آوازهايي ديگر نيز گوش مي داد كه ما نمي شنيديم.
غروب شده بود. پدر داماد آمد و چيزي را به نجوا با مادر عيساي ناصري در ميان گذاشت. او به مريم گفت:
« هنوز روز به پايان نرسيده، اما شراب مان ته كشيده است. نمي دانم جواب ميهمانان را چه بدهم.»
عيساي ناصري شنيد و گفت:
« شراب شما به پايان نرسيده است. امتحان كنيد.»
خمره ها را وارسي كردند؛ پر از شراب بود! آنقدر كه مي توانست همه را سيراب كند!
آن شب، مسيحا با ما سخن گفت. او درباره ي شگفتي هاي زمين و آسمان سخن گفت. او درباره ي گل هايي سخن گفت كه شباهنگام در آسمان مي رويند. او درباره ي گل هايي سخن گفت كه در زمين و زير پرتو گرم و روشن آفتاب مي رويند.
او قصه ها و حكايت هايي شيرين نقل كرد. صدايش مسحورمان مي كرد. همه ي ما در رؤيا فرو رفته بوديم. همه دست از خوردن و نوشيدن كشيده بودند و به او گوش سپرده بودند.
من چنان به او گوش دل سپرده بودم كه گويي در سرزميني جادويي و ناشناخته هستم.
پس از مدتي، يكي از ميهمانان به پدر داماد گفت:
« بهترين شراب را داشتيد و به اندازه ي كافي نيز داشتيد. شبي خاطره انگيز را گذرانديم.» همه ي ميهمانان عقيده داشتند كه عيساي ناصري معجزه كرده است. آن ها مي ديدند كه در پايان ضيافت، خمره ها پر تر از آغاز مراسم شده اند. همه ي ميهمانان در حيرت فرو رفته بودند.
من نيز فكر كردم كه مسيحا مايه ي بركت خمره ها شده است، اما پيشاپيش، آهنگ معجزه را در صدايش شنيده بودم.
از آن شب به بعد، صداي او مونس قلبم بود.
اكنون در روستاي ما و نيز روستاهاي مجاور، سخنان عيساي ناصري نقل همه ي مجالس است. همه مي گويند:
« روح عيساي ناصري، بهترين و كهنه ترين شراب دنياست.»
- روح عيساي ناصري، -
- بهترين و كهنه ترين شراب دنياست -
ستايشگر عشق، خنده و زندگي
(سابا، اهل انطاكيه)
ما عيساي ناصري را مي شناختيم و موعظه هايش را شنيده بوديم. او به ما مي آموخت كه چگونه بندهامان را بگسليم و از اسارت گذشتگان راهايي يابيم.
عيساي ناصري ستايشگر عشق، خنده و زندگي بود.
او نفس گرم و مسيحايي اش را بر پيكر مرده ام دميد و زنده ام ساخت.
وقتي ميهمان مان مي شد، حكاياتي را نقل مي كرد تا دِل تنهايي مان را تازه كند. او بازيگر خوب صحنه ي با شكوه زندگي بود. آه، رقصي چنان ميانه ي ميدانم آرزوست!
- عيساي ناصري ستايشگر عشق، خنده و زندگي بود. -
ققنوس وار بر خاكستر مرگ آتشين خويش
(حنا در بيت صيدا، سال 73)
عمه مان، وقتي جوان بود، ما را ترك كرد تا در كلبه ي كنار تاكستان قديمي پدرش ساكن شود.
او تنها زندگي مي كرد و مردم روستا، هنگام بيماري، نزدش مي رفتند تا با گياهان دارويي اي كه او برايشان تجويز مي كرد شفا پيدا كنند.
مردم روستا او را پيشگو مي خواندند. بعضي ها نيز گمان مي كردند كه او جادوگر و ساحر است.
روزي پدرم به من گفت:« اين سفره ي نان، اين كوزه ي شراب و اين سبد كشمش ها را براي عمه ات ببر.»
همه ي آن ها را پشت مادياني گذاشتم و به راه افتادم تا به تاكستان و به كلبه ي عمه ام رسيدم. او از ديدن ما شاد شد.
درخنكاي سايبان كلبه نشستيم. مردي از جاده مي آمد. او به ما رسيد و سلام كرد و گفت:« عصر بخير! لطف و رحمت خداوند بر شما باد!»
عمه ام برخاست و با احترام در برابر او ايستاد و گفت:
«عصر شما هم بخير، سرورم! اين چيره بر تماميِ پليدي ها و كژي ها!»
نگاه آن مرد، سرشار از مهر و عاطفه بود. آبي نوشيد و رفت.
در دلم خنديدم. گمان كردم كه عمه ام ديوانه شده است.
اما اكنون مي دانم كه او ديوانه نبود. اين من بودم كه نمي فهميدم!
گرچه پنهاني خنديدم، اما او متوجه ي خنده ي پنهاني من شده بود.
او با لحني ملايم و مهربان گفت:« دخترم، گوش كن. مردي را كه اكنون ديدي، فراموش نكن. او، همچون سايه ي پرنده اي سبكبال، بين خورشيد و خاك در پرواز است. او كسي است كه بر قيصر و امپراتوريش چيره خواهد شد. او بر همه ي اهالي زر و زور تزوير پيروز خواهد شد و جهان را دگرگون خواهد كرد.
اما اين سرزمين دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت، زيرا مردمش قدر او را نمي دانند و او را مي آزارند.»
با سخنان عمه ام، خنده ي پنهاني عمه ام قطع شد و من ساكت شدم. به او گفتم: « اين مرد كيست؟ او از كجا آمده است؟ او چگونه بر قيصر و اهالي زر و زور و تزوير غلبه خواهد كرد؟»
عمه ام گفت:« او در همين سرزمين به دنيا آمده است، اما نطفه ي او از نخستين روز خلقت، در اشتياق آدمي بسته شده است، او اهل همه جا و هيچ كجاست. او با كلمه و آتش روح غلبه خواهد كرد.»
آنگاه برخاست و مانند صخره اي بزرگ ايستاد. گفت: «خداوند مرا به خاطر اداي اين جمله ببخشد؛ مي خواهم بگويم كه او را به قتل مي رسانند، خونش را بر زمين جاري مي كنند. دوشيزگان يهود بر مرگ او سوگواري خواهند كرد.»
آنگاه دستش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت:« اما فقط دلقِ بدن را از او مي ستانند، نه جان پاكش را.
جان پاك او دوباره باز خواهد گشت و پيروانش را از سرزمين طلوع خورشيد به سرزمين سرخ غروب و مرگ خورشيد هدايت خواهد كرد.
نام او بلند و يادش گرامي خواهد مانند»
من دختركي بودم خام و بي تجربه. اما عمه ام زني بود پخته و دنيا ديده.
آنچه را كه او در آيينه ي افكارش مي ديد و برايم بازگو كرد، همه تحقق يافتند و در نيمروز آفتابي زندگيم از برابرم گذشتند.
عيساي ناصري، ققنوس وار از خاكستر مرگ آتشين خوش برخاست و مردم را به سوي غروب دل انگيز آفتاب هدايت كرد.
شهري را كه او محكوم كرد، ويران شد. بنگريد، جغد عزا چگونه بر ويرانه هاي خانه هاي قاتلان او مويه مي كند.
- او –
- همچون سايه ي پرنده اي سبكبال، -
- بين خورشيد و خاك در پرواز است. -
پتكي از نور، قلم هايي از باد
(مَتا)
در غروبي غريب، عيساي ناصري از كنار ديوار زنداني گذر كرد. ما نيز پشت سر او قدم بر مي داشتيم. زندان، در كنار برج داوود واقع شده بود.
او ناگهان ايستاد و گونه هايش را بر سنگ هاي ديوار چسباند و گفت:
« اي برادران روزهاي ديرين من! پشت حسار اين زندان، قلب من با قلب شما مي تپد. اي كاش شما نيز آزاد بوديد و با من و رفيقانم قدم مي زديد.
شما محبوسيد، اما تنها نيستيد. بسياري از آدم هايي كه در خيابان هاي باز قدم مي زنند نيز زنداني اند. اينان بالهايي سالم دارند، اما همچون طاووس، قدرت پرواز ندارند.
برادران روزهاي ديگر من! شانه ي من مهياي برداشتن بارهاي شماست. زيرا بي گناه و گناهكار هرگز از هم جدا نيستند. آن ها، همچون دو استخوان بازو، به هم چسبيده اند.
امروز، روز من است. برادران امروز من! شما بر عليه جريان منطق آن ها شنا كرديد و گرفتار شديد. آن ها مي گويند كه من نيز بر خلاف جريان منطق شان شنا مي كنم. شايد بزودي مرا نيز در كنار شما قرار دهند؛ قانون شكني در ميان قانون شكنان.
برادران روزي كه هنوز نيامده است! اين ديوارها فرو خواهند ريخت. از اين سنگ ها، بناهايي ديگر خواهند ساخت. معماراني اين كار را خواهند كرد كه پتكي از نور دارند و قلم هايي از باد. شما در آزادي روز تازه ي من، آزاد خواهيد بود»
او چنين گفت و به راه افتاد.
او مي رفت و دست خويش را بر سنگ هاي ديوار زندان مي كشيد.
- شانه ي من مهياي برداشتن بارهاي شماست-
حقيقت چيست؟
(پُنتيوس پيلاتوس)
پيش از آنكه او را نزد من بياورند، همسرم بارها درباره ي او با من صحبت كرده بود. اما من به گفته هاي همسرم اعتنايي نكرده بودم.
همسرم، زني است خيال پرداز. او مانند همه ي زنان رومي، به آداب و سنن شرقي پايبند است. اين آداب و سنن براي امپراتوري مضر است. وقتي اين خرافات به دل هاي زنان ما راه پيدا مي كند، آن ها خطرناك مي شوند.
وقتي هكسوسِ عربي خداي خود را از بيابان ها براي مصريان به ارمغان آورد، امپراتوري مصر ازهم پاشيد.
وقتي آشتارت همراه هفت دوشيزه از سواحل سوريه آمد و قدم به يونان گذا›، اين كشور ويران شد و از هم پاشيد.
پيش از آنكه عيساي ناصري را به عنوان دشمن مردم نزدم بياورند، او را نديده بودم.
او را طناب پيچ كرده بودند و نزدم آوردند. او با گام هايي استوار و آرام پيش آمد. آنگاه ايستاد.
سر بلند بود!
نمي توانم بگويم در آن لحظه چه احساسي داشتم. دلم مي خواست از روي تخت برخيزم، نزدش بروم و بر پاهاي برهنه اش بوسه بزنم.
احساس مي كردم اين قيصر است كه وارد تالار شده است. او از خود روم نيز بزرگتر بود.
اما اين حالت براي لحظه اي دوام آورد. آنگاه مردي را در مقابل خود مي ديدم كه مردمش او را به خيانت متهم كرده بودند. من اكنون فرماندار و قاضي او بودم. اين من بودم كه بايد درباره ي سرنوشت او تصميم مي گرفتم.
از او پرسش كردم، اما او پاسخي نداد. فقط نگاهم كرد.
در نگاهش ترحم بود؛ گويي او بود كه فرماندارم بود و مرا محاكمه مي كرد.
از بيرون هياهوي مردم به گوش مي رسيد. اما او ساكت و آرام بود. او هنوز با نگاهي ترحم آميز مرا مي نگريست.
بيرون رفتم و بالاي پله هاي قصر ايستادم. مردم مرا ديدند و ساكت شدند. به آن ها گفتم:« مي خواهيد با اين مرد چه بكنيد؟»
آن ها يك صدا فرياد زدند: «مصلوبش كنيد. او دشمن ما و دشمن روم است.»
يكي فرياد زد:« آيا او نگفته است كه مي خواهد معبد را ويران كند؟ آيا او نگفته است كه مي خواهد معبد را ويران كند؟ آيا او ادعاي پادشاهي يهود را نداشته است؟ ما پادشاهي نداريم، مگر قيصر.»
آن ها را ترك كردم و به تالار محاكمه بازگشتم. او هنوز تنها ايستاده بود. هنوز سري بلند داشت.
ياد گفته اي از فيلسوفي يوناني افتادم:« انسان تنها، قدرتمند ترين انسان روي زمين است.» در آن لحظه، آن ناصري بزرگ از تمامي مردم آن سرزمين بود.
براي او دلسوزي نكردم، زيرا او بزرگتر از دلسوزي و ترحم بود.
پرسيدم:« آيا تو پادشاه يهود هستي؟»
چيزي نگفت.
بار ديگر پرسيدم:« آيا تو نگفته اي كه پادشاه يهود هستي؟»
به من نگاه كرد.
آنگاه با صدايي نرم و ملايم گفت: « تو خودْ مرا پادشاه خواندي. شايد مرا براي همين لحظه آفريده اند. اين لحظه، بر حقيقت گواه خواهد بود.»
بنگريد در چنين لحظه ي مرگ و زندگي، او چگونه از حقيقت سخن مي گويد!
ناشكيبا بودم. نزد خود گفتم:« حقيقت چيست؟ حقيقت براي آدم بي گناهي كه در چنگال قدرت گرفتار آمده است، چه معنايي دارد؟»
آنگاه عيساي ناصري با قدرت و جسارت گفت: « هيچ كس نمي تواند بر جهان حكم براند، مگر با نيروي حقيقت و روح.»
از او پرسيدم: « آيا تو داراي قدرت حقيقت و روح هستي؟»
گفت: « تو نيز داراي چنين قدرتي هستي، اما از آن خبر نداري.»
روح و حقيقت چه معنايي مي توانست داشته باشد، وقتي من به خاطر قدرت و مردم از روي حسادت و تعصب چنين نازنيني را به چنگال بي رحم مرگ مي سپارم؟
باز پرسيدم: «آيا تو پادشاه يهود هستي؟»
گفت: « تو خودْ اين را گفتي. من پيش از اين ساعات، بر همه ي جهان چيره شدم.»
از جمله ي اخيرش خوشم نيامد، زيرا اين روم بود كه بر همه ي جهان پيروز شده بود.
صداي مردم دوباره برخاسته بود. ازدحام آن ها بيش تر از پيش شده بود.
از تخت خويش پايين آمدم و به او گفتم: «دنبالم بيا.»
دوباره در جلوي قصر ظاهر شدم. او در كنارم ايستاد.
وقتي چشم مردم به او افتاد، همچون تندر غريدند. آن ها با يك صدا فرياد مي زدند: «مصلوبش كنيد!»
او را به روحانيون سپردم و گفتم: «برويد هر كاري كه دل تان مي خواهد با او بكنيد. مي توانيد چند نگهبان رومي را نيز براي محافظت از او با خود ببريد.»
آن ها او را با خود بردند. گفتم كه بر بالاي صليبش بنويسند:« عيساي ناصري، پادشاه يهود.» بايد مي گفتم: «عيساي ناصري، پادشاه همه ي عالم.»
او را شلاق زدند، سيلي به صورتش زدند و مصلوبش كردند.
مي توانستم نجاتش دهم، اما نجات او باعث شورش مي شد. بايد مراعات احساسات مذهبي مردم را مي كردم. بنابراين، تصميمي عاقلانه گرفته بودم.
در دلم ايمان داشتم كه او فراتر از يك شورشي بود. تصميم من، تصميم دل من نبود، مصلحت روم بود.
مدتي بعد، سوريه را ترك كرديم.
همسرم در غمي بي پايان فرو رفته بود. به من گفته اند كه در حضور زنان ديگر مدام از عيساي ناصري سخن مي گويد.
او به مرگ محكوم شد، اما برخاست و سايه ي خود را تا خانه ي من نيز كشيد.
بارها و بارها از خود پرسيده ام: «حقيقت چيست؟»
آيا اوست كه در ساعاتِ خلوتِ شبانه دلِ ما را تسخير مي كند و بر روميان چيره مي شود؟
نبايد اينگونه باشد.
زيرا اين روم است كه بايد بر كابوس هاي شبانه ي همسرمان غلبه كند.
- نمي توانم بگويم در آن لحظه چه احساسي داشتم. –
- دلم مي خواست از روي تخت برخيزم –
- نزدش بروم –
- و بر پاهاي برهنه اش بوسه بزنم-
آغاز ملكوتي تازه بر عرصه ي خاك
(بنيامين كاتب)
گفته شده است كه عيساي ناصري دشمن روم و يهود بوده است.
اما بايد بگويم كه او دشمن هيچ انسان و هيچ نژادي نبوده است.
از زبان خود او شنيدم كه مي گفت:
«مرغان هوا و دامنه هاي كوهستان، دغدغه ي ماران و موشان كور دره ها را ندارند.
بگذاريد مردگان مرده ها شان را دفن كنند. در ميان زندگان زنده باشيد.»
من يكي از حواريون او نبودم. من يكي از كساني بودم كه به دنبالش رفتم تا سيمايش را ببينم.
او با نگاهي پدرانه به ما و روميان مي نگريست
او از نژاد و دولت برتر بود. او از انقلاب بزرگتر بود.
او يكه و تنها بود. او بيداري ناب بود.
مسيحا آغاز ملكوتي تازه بر عرصه ي خاك بود. ملكوت او جاودانه خواهد ماند
او فرزند همه ي كساني است كه ملكوت معنا و روح را آفريده اند.
بي ترديد، تنها آفريدگاهن روح انئد كه بر زمين فرمان مي رانند.
- او همه ي اشك هاي نريخته ي ما را گريست -
- و همه ي خنده هاي ناشنيده ي ما را خنديد -
مرا ياري كن
(مردي بيرون از اورشليم درباره ي يهودا مي گويد)
آن جمعه، يهودا به خانه ام آمد. عيد فصح بود. او بشدت در را كوبيد.
وقتي وارد شد، نگاهي به او انداختم؛ گويي خاكستر بر چهره اش نشسته بود. دستانش مانند شاخه هاي نازك در باد، مي لرزيدند. لباسش خيس بود، گويي او را تازه از رودخانه بيرون كشيده بودند. توفاني شديد مي وزيد. نگاهي به من كرد، گودي چشمانش به غارهايي تاريك شبيه بودند. از چشمانش خون مي باريد.
به من گفت:« من عيساي ناصري را تسليم دشمنانش و دشمنان خودم كردم.»
آنگاه دستانش را به هم ماليد و ادامه داد:« عيسا گفته بود كه بر تمامي دشمنانش و دشمنان ما پيروز مي شود. من گفته هايش را باور داشتم و او را تسليم كردم.»
وقتي براي نخستين بار ما را فرا خواند، به ما سلطنتي با شكوه و پهناور را وعده داد. ما هم دوست داشتيم در سلطنت او به مقام هايي رفيع برسيم. بنابراين، حمايتش كرديم.
ما گمان مي كرديم شاهزادگاني بزرگ خواهيم شد و با روميان همان گونه رفتار خواهيم كرد كه آن ها با ما رفتار كردند. او درباره ي ملكوت و پادشاهي و سروري بسيار گفت و من گمان كردم كه او مرا به عنوان فرمانده ي سپاه خود منصوب خواهد كرد. من با ميل و رغبت پيروي اش كردم.
اما بعد متوجه شدم كه ملكوت او اين جهاني نيست و قرار نيست ما از شر روميان خلاص شويم. قلمرو فرمانروايي او دل انسان بود. شنيدم كه درباره ي عشق و ايثار و بخشش سخن مي گويد. دلم گرفت.
ناگهان وعده ي سلطنتي كه در ذهن داشتم، نقش بر آب شد.
من و خويشانم او را دوست داشتيم. او به ما اميد رهايي مي داد. اما براي آزادي ما دستي از آستين برون نياورد و سخني نگفت. مي گفت: آنچه از آن قيصر است، به قيصر باز گردانيد. اميدم مرد. گفتم: او آرزوهاي مرا كشت، پس بايد بميرد. آرزوهاي من مهم تر از زندگي او بودند.»
يهودا دندان هايش را به هم فشرد و ادامه داد:« من او را تحويل دادم و آن ها به صليبش كشيدند. او بر صليب خويش، سيماي پادشاهان را داشت. او همچون ناجي ما جان دا. او فراتر از مرگ بود.
در تمام لحظاتي كه هنوز بر صليب زنده بود، لبخند مي زد و مهربان بود. او با من هم مهربان بود، گرچه مي دانست من او را تسليم كرده ام.»
گفتم: «يهودا! خطايي فاحش مرتكب شده اي.»
روي نيمكت نشست. به سنگ مي مانست. مثل خاك ساكت و خاموش بود.
آنگاه ايستاد. صدايش به صداي قايق هاي شكسته در توفان مي مانست. گفت: « در دلم گناهي نبود. امشب به جست و جوي ملكوتش خواهم شتافت، در حضورش خواهم ايستاد و طلب بخشش خواهم كرد.
او شاهانه مرد، اما من مردگي مذبوحانه خواهم داشت. با وجود اين، مي دانم كه مرا خواهد بخشيد.»
آنگاه شولاي خيسش را به دور خود پيچيد و گفت:
«به فرزندانت و فرزندان فرزندانت بگو كه يهوداي اسخريوطي عيساي ناصري را تسليم دشمنان كرد، زيرا گمان مي كرد عيسي دشمن مردم خويش است.
و نيز بگو كه يهودا در همان روز اشتباه بزرگشت، رفت تا روح خويش را تسليم عيساي ناصري كند و بيارامد.
و به عيسايي ناصري خواهم گفت كه روح ناتوانم خواهان رهايي است.»
سه روز بعد، به اورشليم رفتم و از همه ي وقايع با خبر شدم. شنيدم كه يهودا خود را از درختي حلق آويز كرده است.
- يهودا سلطنتي را مي خواست كه قرار بود در آن شاهزاده اي باشد-
- مسيحا، اما، ملكوتي را مي خواست كه قرار بود همه در آن پادشاهي كنند-
(راحيل زني از حواريون)
ما سه سال با او زندگي كرديم و در نيمروز آفتابي، به سخنانش گوش سپرديم. آيا ما نيز رؤيايي بوديم كه رؤيايي ديگر را مي جستيم؟
حادثه هاي بزرگ همواره با زندگي عملي ما بيگانه اند. گرچه از جنس مايند بعضي از حوادث بزرگ، ناگهان اتفاق مي افتند و بناگاه ناپديد مي شوند. واقعيت اين حادثه ها، در طي قرن ها و نسل ها آشكار خواهد شد.
اگر همه ي رودخانه ها و همه ي قرن ها و ساليان با هم جاري شوند، نمي توانند خاطره ي او را از بستر ذهن من بشويند و پاك كنند. ما تصوير او را بر ديوار اتاق دل مان آويخته ايم.
- زمين در نگاه من، -
- زني بود آبستن. –
- وقتي او به دنيا آمد، -
- فهميدم نوزاد زمين به دنيا آمده است. –
- وقتي مرد، -
- دانستم تنها انسان كره ي خاك از ميان ما رفته است. –
- او معيار بلند آدميت بود -
مسيحا عاشقانه زيستن را به ما آموخت.
او آموزگار بزرگ تولدي دوباره بود.
در سينه ي پر مهر او قلب يك كبوتر مي تپيد.
مسيحا ستايشگر عشق، خنده و زندگي بود.
مسیحا(عیسی ناصری)
یک مرد نیاز دارد ...
........
کتاب معجزه صمیمیت... جلد2 ...(مردان و کار)